|
آدم معمولی تنها یک آدم معمولی است نه کمتر نه بیشتر.
|
از ایستگاه مترو درآمد، صاف رفت طرف دکه های رو به رو. یک پاکت سیگار گرفت و یک لیوان و چای کیسه ای و چند تا قند. شیر سماور را که باز کرد، بخار بلند شد. چقدر خوب بود بخار آب جوش سماوری که بزرگ بود و شیرش از این شیر های پلاستیکی و نارنجی لوله های گاز بود. چند باری شیر را باز و بسته کرد. رفت به طرف خیابان اصلی بهشت زهرا. چند قدم بعد دکه ها، یک قواره زمین گنده افتاده بود. لخت و سنگلاخی و البته صاف. چای را توی لیوان بالا پایین کرد و راه افتاد. عینکش را جا به جا کرد. این «بینگول» عینکش معلوم بود که دور و بر دماغش جای سرخ و تو رفته ای گذاشته بود.
کتاب هفته: رویای تبت نوشته فریبا وفی/ نشر مرکز
"تو و جاوید مثل دو راهب که برای انجام مراسم کهنه ای آماده می شوند، به اتاق خواب می رفتید.شاید هم برای روشن کردن شمع می رفتید که اگر یلدا و نیما نبودند باور دومی آسان تر بود. در طول روز نشانی از رد و بدل های عاشقانه یا همدستی محرمانه ای که نشان دهنده ی کاری مشترک ولذت بخش بین شما باشد، دیده نمیشد.جاوید از آن مردهایی نبود که توی آشپزخانه گیرت بیاورد و خودش را از پشت به تو بچسباند و تو از آن زن هایی نبودی که به بهانه برداشتن چیزی خم شوی و خوشت بیاید گردی سینه هایت از آن بالا دیده شود.کاری که فروغ می کرد و اهمیت نمیداد تخت سینه اش مثل چرم کهنه ای است که بعضی کفاشی ها از دیوار آویزان میکنند."
فریبا وفی را شاید خیلی هایمان با کتاب پرنده من شناخته باشند اش.همان نویسنده ای که در سال های اخیر سبک تازه و نویی را در روایت های زنانه به وجود آورده است.نثر روان و آسان خوان داستان های وفی باعث شده کتاب های او مخاطب طیف گسترده ای از خوانندگان ادبیات باشد. داستان ماجرای خوبی دارد.عشق سه نسل با محدودیت ها و نوع ابراز کردن هایشان پرداخت شده و توانسته با تصویر سازی های دقیق از شخصیت ها، شکل واضح و روشنی از تقابل و نوع عشقی برآمده بعد از شانزده سال، عشقی از نوع لیلی و مجنونی و دیگری عشق ممنوعه زنی شوهر دار و مراوده با معشوق اش را به خوبی نمایش دهد.دیالوگ های خوب هم به تناوب در داستان موجود میباشد.
شعر هفته:
شتاب مکن/ که ابر بر خانه ات ببارد/ و عشق/ در تکه ای نان گم شود./ هرگز نتوان/ آدمی را به خانه آورد/ آدمی در سقوط کلمات/ سقوط میکند/ و هنگام که از زمین برخیزد/ کلمات کال و نارس را/ به عابران تعارف می کند./ آدمی را توانایی/ عشق نیست/ در عشق می شکند و می میرد.(احمدرضا احمدی...قافیه در باد گم می شود.)
فیلم هفته:
سبکی تحمل ناپذیر هستی
فیلم اقتباسی است از یکی از بهترین رمان های میلان کوندرا. گرچه شاید کیف خواندن رمان کوندرا قابل قیاس با دیدن این فیلم نباشد و ساختن مکان ها، ادم ها در خیالات خود ،هنگام خواندن کتاب لطف دیگری بدهد اما فیلم بازی های محشری دارد. دانیل دی لوئیس(همان بازیگر دارو دسته نیویورکی اسکورسیزی) و ژولیت بینوش(که جزء تازه ترین کارهای این دختر فرانسوی است) یکی از بهترین بازی ها را در فیلم ارائه داده اند.اگر تنها یک دلیل برای دیدن فیلم لازم باشد آن هم ستایش جوانی از قبیله دون ژوان ها با معصومیتی در چهره و دلربایی فریبنده ای باشد که دانیل دی لوئیس در این فیلم از خود به یادگار میگذارد.فیلم صحنه های اروتیک زیادی دارد.اما جایی هست که دی لوئیس که ازدواج کرده بعد از مدتی پیش معشوقه سابق اش که میرود و او در را به رویش باز میکند و دی لوئیس را روبرویش میبیند، بازی های بدنی دی لوییس فوق العاده و دیدینی است.
اتفاق هفته:
برگزاری نمایشگاه کتاب برای بار دوم در مصلا و پابرجا ماندن مشکلاتی که از دوره قبل تا به حال تلاشی برای برطرف کردن شان نشده بود.یکی از نکات جالب نمایشگاه هم حضور گشت ویژه ارشاد در نمایشگاه بین المللی کتاب بود!
دوست داشتن های هفته
موسیقی:
وقت هایی که دلت از همه جا گرفته و نه حوصله حرف های کسی را داری و نه روی دیدن آدمی را شاید تنها بشود دل سپرد به کسی که ترانه هایش از از جنس همین لحظه هاست.که این لحظه های نشاید کم هم به فراخور روحیات ما آدم ها صدای آشنایی را می طلبد که برای فیلم "تنگنا"ی "امیر نادری" بخواند: "دلم از خیلی روزا با کسی نیست....تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست...شدم اون هرزه گیاهی که گلاش...پر پر دستای خار و خسی نیست...".
فریدون فروغی کسی بود که که در بحبوحه انقلاب و فرار هنرمندان از مملکت، هرگز موسیقی خودش را به ابتذال آغشته نکرد و مثل فرهاد ماند تا بخواند:""واسه رفتن دیگه دیره...تن من اینجا اسیره...خاک اینجا چه عزیزه...عاشق قدیمی گیره...".
فریدون با فریاد های گوش خراش اش ، در میانه رواج آهنگ های کوچه بازاری و عاشقانه های سبک وسطحی، توانست خیلی از خواب رفته ها را بیدار کند و صدای نسل عصیان گر زمانه اش را در گوش شان فرو کند.او سر شار بود از رویاهای مردمی که فراموشی پیشه شان شده بود:"یک نفر میاد که من منتظر دیدنش ام...یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنش ام...خالی سفره مونو پر از شقایق میکنه...واسه موجای سیاه،دست ها رو قایق میکنه...".اما این فریدونی که نسل های پیشین ما را به وجد می آورد و شور تازه ای در خون هایشان جاری می ساخت برای نسل حالای ما هم با آهنگی که زمزمه قریب به یقین ما جوانان دانشجو است، زنده است:"یار دبستانی من...با من و همراه منی...چوب الف بر سر ما...بغض من و آه منی...حک شده است من و تو...رو تن این تخته سیاه...ترکه ی بیداد و ستم...مونده هنوز رو تن ما..."